بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
سانای ، شهره پاکی
سانای ، شهره پاکی
سانای نام زیبای ترکی به معنی محترم ،شهره پاکی
تاريخ : دوشنبه 24 بهمن 1390 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : مرتبه

سانای  

دخترم سانای ،می نویسم برای تو از خاطرات تو

 

سانای عزیزم ،این وبلاگ را سی خرداد ٩٠ ایجاد کردم .باید چند سال پیش این کار را انجام می دادم ولی خوب به دلایلی نتونستم .میوه زندگیم می خوام بهترین روزهای کودکیتو  ثبت کنم سعی می کنم از سالهای قبل هم برات بنویسم و عکس بزارم .




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 1 مرتبه

 سانای جان، ثمره عشق من:

                                          ٦ سال گذشت .   

آری برگ ششم کتاب زندگی مشترک من و پدرت ورق خورد ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با هم  بودن را آنقدر طولانی میکردم که برای بی او بودنم وقتی نمی ماند.

                              تولد عشق

                                                        
 

همسر عزیزم

 آهنگ صدایت  زیبا ترین ترانه زندگیم

نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم

و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است

پس با من بمان تا زنده بمانم

سانای

گل باغ زندگی ما

                




موضوع : مناسبت ها
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 4 مرتبه

عزیز مادر

صبح چهارشنبه 27 اردیبهشت 91 دو قلو های عمه به سلامتی بدنیا اومدن.

خداوندا باز سجده شکر به جا می آورم به خاطر همه چی .

دو قلوهای عمه

هنوز تصمیم نگرفتن اسم هاشون رو چی بزارن .شوهر عمه ،قبل از تولد نوزادان به همه  اس ام اس زده بود و چند تا اسم نوشته بود و از همه نظر خواهی می کردو دو تا اسم هم به سلیقه هر شخص برای دو قلو ها می خواست . من از بین  اسامی نوشته شده " آریا و پریا "را پسندیدم و اسامی "هلیا و ارشیا" را پیشنهاد دادم. بعد از چند روز به من گفتی :مامان اس ام اس بزن به عمه بگو سانای  اسامی  "مبینا و ارشیا "را پیشنهاد میده. و من هم زنگ زدم ونظر دخترم را هم به عمه اش گفتم.

سانای

  فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                  




موضوع : مناسبت ها
تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 5 مرتبه

بهارم دخترم از خواب برخیز 

 شکر خندی بزن و شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ی ناز

بهارم دخترم آغوش واکن

که از هر گوشه، گل آغوش وا کرد

زمستان ملال انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبد آسمان همرنگ دریاست 

 کبود چشم تو زیبا تر از اوست

بهارم، دخترم، نوروز آمد 

 تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم های او را 

 تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم، دخترم، دست طبیعت 

 اگر از ابرها گوهر ببارد

و گر از هر گلش جوشد بهاری 

 بهاری از تو زیبا تر نیارد

بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح 

 امیدی می دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می بینم از دور 

 بهار دلکش آینده ی تو !

                                                شعر از :فریدون مشیری

 

سانای   

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                                                   




موضوع : خاطرات 91
تاريخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 8 مرتبه
دخترکم :

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
 
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
 
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن
 
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
 
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
 
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
 
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
 
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
 
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
 
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
 
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
 
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
 
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم
 
 
برگرفته از وبلا گ" نازلی قیزیم طهورا"
 
 
 شکلکهای جالب و متنوع آروین شکلکهای جالب و متنوع آروین شکلکهای جالب و متنوع آروین شکلکهای جالب و متنوع آروین شکلکهای جالب و متنوع آروین
 



موضوع : مناسبت ها
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 9 مرتبه


:دختر خوش ذوقم سانای

هروقت سوار ماشین می شیم می خوای تا آهنگ" هایدی سویله" رو برات بزاریم

 متن آهنگ را برات نوشتم نمی دونم الان که اینو می خونی بازهم به این آهنگ علاقه داری یانه . البته به نظر من این یکی از بهترین آهنگ های" ابراهیم تاتلیسس" هست.

امیدوارم ابراهیم زود سلامتی شو بدست بیاره و باز با صدای گرمش مهمون خونه هامون باشه .


سنی گوردوغوم زامان دیلیم ندن توتولور
سنی گوردوغوم زامان گوللر الیمده کورور

سنی گوردوغوم زامان حایات سانکی سون بولور
گوزلرینه باخینجا دنیالار بنیم اولور

سوسما گونلوم سن سویله،هایدی گونلوم سن سویله
آشکیمی سئوگیلیه دردیمی سئوگیلیه

هایدی سویله اونو ناسیل سئودیغیمی
هایدی سویله رویالاردا گوردوغومو
هایدی سویله اویکوسوز گئجه له ریمی

هایدی سویله

سنی گوردوغوم زامان بنی بیر آتش سارار
سنی گؤردوغوم زامان یانار ئورگیم یانار

سنی گؤردوغوم زامان جانلانیر توم آنی لار
سنی گؤردوغوم زامان دورور بوتون زامانلار

 

سانای 


 




موضوع : عمومی
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 8 مرتبه

 

 

مادر...

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگیام لالاییاتو دوست دارم
سادگیاتو دوست دارم خستگیاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم
کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

 

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمرم
پیشم بمون که تا ابد دنیارو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب اگه بد با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه

 

به سلامتی دو بوسه !
اولی وقتی بچه به دنیا میاد
مادر میبوستش ولی بچه نمیفهمه!
دومی وقتی مادر از دنیا میره و
بچه میبوستش ولی دیگه مادر نمیفهمه

 

 تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه
صبوری های تو مادر ، منو به گریه می اندازه
مثل یک طفل خواب آلود ، من محتاج آغوشم
از آن لالایی هات مادر ، بخون بازم توی گوشم
برای سرنوشت من ، تو دلواپس ترین بودی
برای اشک های من ، همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غم خوارم ، تو ای محرم ترین یارم

به نام نامی مادر ، همیشه دوستت دارم

نوازش کن مرا با دست که فرزند تو غمگینه
کی می خواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه
گل من روزگار روزی تو رو از شاخه می چینه
در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه ، که رسم روزگار اینه


تو ای همیشه غم خوارم ، تو ای محرم ترین یارم

به نام نامی مادر ، همیشه دوستت دارم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




موضوع : مناسبت ها
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 7 مرتبه

سانای

هفت سین شهرمون

 سانای

در یکی از بازیهای کامپیوتریت پسرک کلاهی از پوست نارگیل سرش گذاشته، تو هم ایده گرفتی از پوست نارگیل برا خودت ماسک درست کردی .

سانای

داشتم شام درست می کردم هی می گفتی مامان بیا بازی کنیم . بهت گفتم تو بیا آشپزخونه تا حوصله هیچ کدومون سر نره . گفتی به یه شرط می یام که اسباب بازی هامو بیاری اونجا بازی کنم.

سانای ورزشکار

عزیزم از لوله گاز آویزون می شی و به ما می گی بشمارید ببینید من تا چند می تونم خودمو نگهدارم (نوک انگشتات روی فرش قرار می گیره ولی ما به روی خودمون نمیاریم) تا 150 می شماریم تا اینکه خسته می شی ودستتو ول می کنی وما تشویقت می کنیم چقد خوشحال می شی. 




موضوع : خاطرات 91
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 24 مرتبه

چهار شنبه ٦ اردیبهشت ٩١به اتفاق بابا بهروزینا و خاله اینا رفتیم ولایت پدری من و شب را نیز ماندیم .

سانای

سانای

سانای

سانای

دخترم : مشکلی که تازگی ها  باهم پیدا کردیم گیره زدن به موهات وبستن موهاته .البته از بچگی ازگیره سر و کش سر خوشت نمی اومد ولی هراز گاهی اجازه می دادی بزنم.ولی حالا مشکلمون دوتا شده چون موهات بلند شده آرایشگاه هم نمیری کوتاهشون کنی .هر وقت بیرون بریم یک ربع باید بهت التماس کنم بیا موهاتو درست کنم ولی گریه وزاریت وحرفای بابات "بزار بچه راحت باشه "باعث می شه تا بیخیال بشم.

سانای

در جستجوی موش صحرایی

 طبیعت دست نخورده

روزگاری در این محل، باغات سرسبزی بود. چشمه جوشانی بود با نام "باش کهریز" که باغات  را سیراب می کرد ولی قهر طبیعت وخشکسالی چند سال اخیر باعث خشک شدن چشمه ودر نتیجه خشک شدن درختان شد.

سانای

صعود به قله

نام این محل سر دره است جای بکر وبا صفایی است

سانای

زنان محلی برای چیدن سبزی به کوه آمدند.

سانای

بوته ریواس

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                           

 




موضوع : خاطرات 91
تاريخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 23 مرتبه

تقدیم به دخترم سانای که قصه خیلی دوست داره

در زمان های خیلی دور در سرزمین ایران پادشاهی به نام منوچهر حکومت می‌کرد. او پادشاه خوش‌شانسی نبود. چون افراسیاب، پادشاه کشور توران، در زمان حکومتش به ایران حمله کرده بود. تورانیان از مرز رودخانه جیحون گذشتند و تا دامنه‌های کوه البرز جلو آمدند و توانستند ایرانیان را در یک قلعه محاصره کنند.

افراسیاب و سپاهیانش با آمدن به ایران خشک‌سالی و قحطی را آوردند. تمام چشمه‌ها و رودخانه‌ها خشک شدند و مدّت‌ها باران نبارید. تمام آذوقه ی قلعه با وجود خشک‌سالی پس از مدّت کوتاهی تمام شد. وضعیت خیلی سختی به وجود آمده بود. بچّه‌ها از گرسنگی گریه می‌کردند. مادران شب و ‌روز دست به دعا برداشته، از خداوند طلب رحمت و بخشش می‌کردند.
پس از مدّتی تورانیان هم از خشک‌سالی و محاصره طولانی خسته شدند. آن ها می‌دانستند که قهر آسمان و زمین به دلیل شروع جنگ و ظلم و ستم بسیار آن هاست. پس با هم‌فکری بزرگانشان تصمیم خود را گرفتند و پیغام دادند که پهلوانی از ایران باید با پرتاب تیرش مرز ایران و توران را مشخّص کند تا جنگ به پایان برسد و باران ببارد. پس از این‌که قاصد تورانیان پیغام را به قلعه برد. ترسی در دل تمام پهلوانان ایران افتاد. هیچ‌کس جرأت انجام چنین کاری را در خودش نمی‌دید. همهمه‌هایی در قلعه پیچید. سرها از ترس و شرم به زیر افکنده شده بود. ولی در آن میان تنها یک نفر بود که سربلند، موهای بلندش را از پیشانی کنار زد و با گام‌های استوار به بالای قلعه رفت. او کسی نبود جز آرش! جوان‌ترین و ماهرترین کمان‌دار ایران.
هنوز خورشید طلوع نکرده بود که آرش از دامنه‌های کوه البرز بالا رفت. دعای همه ی ایرانیان بدرقه ی راهش بود. هیچ‌کس گریه و ناله نمی‌کرد. دیگر هیچ‌کس شکایتی نداشت. آرش این کار را برای نام و ثروت نمی‌کرد. او فرزند تلاش و زحمت بود و برای نجات سرزمینش حاضر بود جانش را در تیر بگذارد و با نیروی جسمش آن را رها کند. وقتی آرش به بالای کوه رسید خورشید هم انگار کم‌کم از خواب ناز برمی‌خاست. آرش تیرش را در دست گرفت و به آن خیره شد. آرش داشت با تیرش حرف می‌زد.

آرش به تیرش گفت: «ای تیر تیزرو! تیزتر از پرهای عقاب و تندتر از طوفآن های سهمگین برو. از رودخانه‌های خشک‌شده و جنگل‌های خزان‌دیده کشورم دیدارکن. از این خورشید زیبا و آتشین نیرو بگیر. از تاریکی‌ها و دشمنان نترس که فرشتگان با تو هستند. هرگاه خسته شدی فرشته ی باران تو را بر بال‌هایش می‌نشاند و به درخت گردو می‌رساند».
 آرش داشت در آن لحظات با تمام این زیبایی‌ها خداحافظی می‌کرد. او تیرش را در کمان گذاشت و با یک نفس تمام وجودش را در تیر دمید و آن را رها کرد. تیر آرش دو روز و دو شب در راه بود تا این‌که تورانیان سرانجام  آن را بر درخت گردو پیدا کردند. بعد از آن زمین و آسمان آشتی کردند و باران بارید. افراسیاب رفت .

                       سانای در حیرت  

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                    

 




موضوع : عمومی
تاريخ : چهارشنبه 30 فروردين 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 41 مرتبه
 
بهار ،بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل
باغچه ی ما یه گلدون
خونه ی ما همیشه
منتظر یه مهمون

* * *

 
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا چه خوب بود
حیف که هنوز صب نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون


* * *

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوس داشت
وا شدن پنجره ها رو دوس داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد

یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

* * *


بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه ی خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه ی همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

* **


بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

شعر از :محمد علی بهمنی

           

          اردیبهشت

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                    




موضوع : خاطرات 91
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 78 مرتبه

 دخترم سانای بعد از ظهر جمعه یک روز بهاری، به اتقاق هم به جلفا و کنار رود همیشه خروشان ارس رفتیم.

ابتدا به سمت شرق جلفا رفتیم  با کسب اجازه از مرزبانان کنار دمیر کورپی (پل آهنی) چندتا عکس گرفتیم .

 پل آهنی

نقطه صفر مرزی - پل ارتباطی (راه آهن ) ایران با نخجوان

 مزار سه شهید گمنام شهریور 1320

مزار شهدای گمنام شهریور ١٣٢٠در جوار پل فلزی (با کادر قرمز مشخص کردم  )

 سه شهید والامقام سال هاست در کنار پل آهنی رود ارس خفته اند. شهریور 1320 هنگامی که  متفقین تصمیم به اشغال ایران می گیرند این سه مرزبان غیور وظیفه پاسداری از مرزهای شمالی ایران را بر عهده داشته اند، پس از آن که ارتش روس ها برای ورود به خاک ایران به پل فلزی جلفا - نخجوان که عملاً تنها و بهترین محل عبور از رود پرخروش ارس در این ناحیه است نزدیک می شوند مقاومت دو روزه این سه دلاور آغاز می گردد.

این مرزبانان غیور و شجاع مرزهای ایران با اشراف به پل، دو روز تمام لشکر تا بن دندان مسلح روس را زمین گیر می کنند.

روس ها نیز که چاره ای جز عبور از همین پل نداشته اند نمی توانستند با توپخانه سنگین به حمله بپردازند و در نهایت نیز با شهادت «ژاندارم شهید سرجوخه ملک محمدی»، «شهید سید محمد راثی هاشمی» و شهید عبدالله شهریاری» است که می توانند وارد خاک ایران شوند.

مقاومت شجاعانه این سه سرباز خاک ایران چنان تاثیری بر ارتش متجاوز شوروی می گذارد که پیکر پاک آنان در همان محل مقاومت شان با احترام به خاک سپرده می شود و امروزه نشانه دیگری از غیرت و شجاعت جوانان ایران اسلامی است.

بر روی سنگ آرامگاه هر سه شهید نوشته شده است «آرامگاه ژاندارم شهید، ... که در شهریور ماه 1320 در راه انجام وظیفه در مقابل مهاجمین ایستادگی و به شهادت رسیده است».

«هرچند آغشته شد به خون پيرهن ما /شد جامه سربازي ما هم کفن ما
  شاديم ز جانبازي خود در دل خاک /  پاينده و جاويد بماند وطن ما»

عزیزم مزار یک شهید دیگر این تجاوز، در پاسگاه قره بلاغ ،نزدیک ملک" محمد صالح" بابا بهروزینا است. فکر میکنم پاسگاه الان متروکه شده من در زمان کودکی چندین بار رفته ام .

 چگونگي شهادت ژاندارم فداكار ميرزا علي كه نام كامل ايشان ميرزا عبدلعلي نعمتي است  ،بدين گونه بوده :

 وقتي ارتش روس در اقدامي هماهنگ با ساير قواي متفقين كه از جنوب وارد خاك ايران شدند،در سپيده دم سوم شهريور ماه سال 1320 شمسي از شمال كشور و پس از گذشتن از رود ارس وبه شهادت رساندن سه سرباز ژاندارمري در مدخل پل آهني،شهر جلفا را زماني كه مردم در خواب بودند، تصرف كرده و به قصد اشغال ساير نقاط كشوراز ميان تنگه اي مابين كوههاي منطقه ميگذشتند ،به پاسگاه مرزي موسوم به قره بلاغ كه بنام روستائي در بالادست بود،مي رسند وبوسيله بلند گو به ماموران پاسگاه كه كاملآ مسلط بر تنگه بودند پيام مي فرستند و از آنها ميخوهند كه تسليم شوند.

هم قطاران شهيد كه ارتش روس را در مقابل خود ديده وعزم آنها را براي عبور از منطقه و اشغال ايران مي بينند همگي تسليم مي شوند و از شهيد ميرزاعلي هم مي خواهند كه تسليم شود. وليكن ايشان تسليم نشده و با مسلسلي كه داشتند در پاسگاه سنگر گرفته و جلوي مهاجمان ارتش روس به مدت سه ساعت مقاومت مي نمايند .ارتش روس با توجه به استحكام و تسلط پاسگاه موفق به از پا درآوردن ايشان نمي شود پاسگاه و محل استقرار شهيد را به توپ بسته و ايشان رابه شهادت مي رسانند .

مردم منطقه كه رشادت و جانفشاني شهيد ميرزاعلي را ديده بودند پس از گذشتن ارتش شوروي وي را در محل شهادت دفن نموده ودولت نيز بعدها روي مزار ايشان سنگ نوشته بزرگي با مضمون ذيل ميگذارد:
« آرامگاه ژاندارم شهيد و فداكار ميرزاعلي كه در شهريور ماه 1320 شمسي در جلوگيري از تجاوز مهاجمين بخاك ميهن عزيز مدت سه ساعت مقاومت نمود و تسليم نشد و با آغوش باز مرگ را بر تسليم شدن مقدم و شربت شهادت نوشيد»

دخترم نمی دانم الان چه زمانیست  که این را می خوانی ،ولی امیدوارم  کشور در صلح وآرامش باشد وهیچ وقت ایران عزیزمان حضور متجاوزان را در خاک خود نبیند بدان آرامش و امنیتی که الان حاکم است به خاطر رشادتها وایثار گریهای چند صد هزار شهید و جانباز و  آزاده و ایثار گر در هشت سال دفاع مقدس هست . (البته داخل پرانتر این را اشاره کنم در بین خانواده های این  عزیزان  افرادی هستندکه  با سوءاستفاده از لقب  شهید و جانباز و آزاده  به نفع خود وضرر دیگران کارهای خود را به پیش میبرندکه مایه بسی تاسف است ).

 روح همه شهدای  وطن شاد و یادشان گرامی

------------------------------------------------------------------------

رود خانه همیشه خروشان ارس

رود همیشه خروشان آراز  (ارس)

پل ضیاء الملک

خرابه های پل ضیاء الملک در مسیر کلیسا

 دور نمایی از ارس

دور نمایی از ارس - از کنار آبشار سنگی پارک کوهستانی جلفا گرفته شده

آبشار سنگی

آبشار سنگی

سانای

پارک کوهستانی جلفا

سانای

استخر داخل پارک

سانای

سانای

هرجا بریم باید شهر بازی بری

پارک کوهستانی جلفا

سایت حیات وحش پارک .

هوا تاریک شده بود آهووان پشت سیمهای توری مشخص نیستند.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

  




موضوع : سفر های سانای
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 40 مرتبه

 تازگی ها کلمه غافلگیر را یاد گرفتی کارهای غافل گیر کننده انجام می دی تا به قول خودت منو غافل گیر کنی .ولی بیشتر  جوابهایی که به من میدی منو  غافل گیر می کنه.

عصر باهم تلویزیون تماشا می کردیم برنامه نوجوانان در مورد سخت گیری والدین با نوجوانان صبحت می کرد یک نمایش را نشان می داد که دختر نوجوان با دوستاش تلفنی قرار گذاشت تا باهم به نمایشگاه نقاشی برن . ولی  مامانش گیر میداد که کجا می ری ؟با کی میری؟ با چی میری ؟و... .خلاصه اجازه نداد دخترش بره .دختر شروع به گریه کردن کرد .رو به تو کردم وگفتم وای چه دختر حرف گوش نکنی! میبینی ،مامانش اجازه نمی ده بره ،نشسته گریه می کنه .در جواب من گفتی: نه ،مامان اون باید بره چون به دوستاش قول داده.

قبلا هم گفتم وابستگیت به بابات بیشتره  وهمیشه هم می گی بیشتر از همه بابا رو دوست دارم ولی شواهد چیزی دیگه ای نشون می ده(سانای جان هدف من ازنوشتن اینکه چه کسی را دوست داری زنده نگهداشتن خاطرات توست چون بعضی ها از کارها وحرفهای کودک به مرور زمان از یاد خودش وپدر ومادرش می ره وگرنه عشق بین کودک و پدر و مادر یک مسئله بدیهی است ) . وقتی من وبابات از دست هم ناراحت می شیم و تو احساس کنی فوری می یای منو بغل می کنی و به بابات عصبانی می شی که با مامان من دعوا نکن.حالا نمی دونم این دوست داشتن پنهان توست ویا ترحم  نسبت به من . 

می پرسم :سانای توکه بابا رو بیشتر دوست داری پس چرا نصف شب از خواب بیدارمی شی می آیی سرت را می زاری روی بازوی  من می خوابی ؟ جواب می دی آخه اگه سرم رو  ،رو بازوی بابا بزارم بازوی بابا درد می گیره تعجبمن هیچی دیگه !

داخل ماشین بغل من نشسته بودی بهت گفتم :تو که بابا رو بیشتر از من دوست داری  برو بغل بابات بشین .گفتی بغل بابا بشینم اونوقت تصادف می کنه .

ظهر بهت می گم سانای بیا ناهارت را بخور در جواب می گی من بدون بابا نمی تونم غذا بخورم از گلوم پایین نمی ره.

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




موضوع : خاطرات 91
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 44 مرتبه

سانای جان

چند نمونه از بازیهایی که باهم انجام می دیم را برات نوشتم .

- یه سری از اسباب بازی هات رو جمع می کنی و می بری پایین و می گی دارم می رم مسافرت.

- من معلم تو می شم مثلا زنگ ورزش هست وتوی حیاط دارین بازی می کنید . هراز گاهی می یای به من می گی خانم معلم الهام داره گریه می کنه می گه مامانم رو می خوام . خانم معلم باران می خواد سرسره بازی کنه ولی بلد نیست .خانم معلم مامان پریسا هنوز نیومده دنبالش .

- دوچرخه ،موتور ،فیل ،صندلی کالسه بچه و... را باید بچینم وسط هال وتو صاحب این شهر بازی رویایی می شی من باید بچه هامو بیارم (عروسک های تو)و با گرفتن بلیط سوار وسایل های شهر بازی کنم.

- با چرخ خیاطیت لباس می دوزی تو خیاط می شی ومن مشتری .باید بیام ولباس سفارش بدم .

- من مامان هستم وتو دانشجویی در خارج ، از اونجا به من زنگ می زنی ومی گی که دلت برام تنگ شده با آبجی خیالی خودت هم تلفنی صحبت می کنی  وبهش می گی که چند روز دیگر با کلی سوغاتی برمی گردم ایران .

- تو گم شدی میای سراغ من تا ببرم پیش پدر ومادرت.

- من یا تو فروشنده هستیم و از مغازه همدیگر خرید می کنیم و جنس سفارش می دیم .

- زن همسایه هستی و زنگ خانه ما را می زنی وسراغ  مادرم را می گیری .

وخیلی از بازی های دیگر .

کارگردان این بازی ها خودتی قبل از بازی همه اینا را به من دیکته می کنی باید مثل جملات خودت را بگم وگرنه بازی مون خراب  می شه از اول باید شروع کنیم .

 

از وقتی که خونه یکی از اقوام دزد اومده این بازی را یاد گرفتی. 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

 




موضوع : عمومی
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 69 مرتبه

دخترکم

شنبه دوازدهم فروردین بابا هم خونه بود .بابا بهروز اینا قرار بود عصر با خاله اینا برن روستا (زادگاه بابا بهروز ) تا سیزده را اونجا بدر کنند . ما هم بعد از خوردن صبحانه رفتیم پایین تا تصمیم نهایی را در مورد رفتن به روستا را بدونیم که همه موافق بودن که ما هم از عصر بریم وشب را بمونیم .

 من چقد خوشحال شدم ،عزیزم روستای بابا بهروز ینا جمعیت  خیلی کمی داره ولی بیشتر کسانی که به شهرها مهاجرت کردن خانه های خود، در روستا را باز سازی کردند و در مناسبتهایی از جمله تاسوعا و عاشورا وسیزده بدر را درروستا سپری می کنند .بابا بهروز هم خانه پدری را از نو ساخته و باغی کاشته  وهر از گاهی می رود . من با اینکه نه در آنجا زاده شدم ونه آنجا بزرگ شدم ولی خاطرات شیرین زیادی از همان اندک زمانی که  برای مهمانی ویا گشت وگذار می رفتیم  دارم. حیاط خیلی بزرگ پدر بزرگم با اون درختان تبریزی ،بید ،توت ،گردو،سیب ،آلبالو ،زردآلو ،آلوچه ، باغچه های احاطه شده با گلهای محمدی،کندوهای عسل، نهری زلالی که همواره از وسط  حیاط جاری بود ،صدای زنانی که دور نهر لباس می شستند ،پریدن بر روی تخت  فنری که کنار جوی آب برای استراحت بود،رفتن از نردبان چوبی به پشت بام  ،بساط فروشنده دوره گرد در کنار دیوار مسجد روستا ،چشمه آبی که همواره زنان برای پر کردن یک ظرف آب از هم سبقت می گرفتند و... همه وهمه مثل فیلم جلوی چشممه .

ببخش عزیزم حاشیه رفتم بریم سراغ عکسهای سیزده بدر تو .

  سانای

درختان توتی که بیشتر ار از ١٥٠ سال عمر داشتن را دو سال پیش از ریشه کندن حالا هر سفر که می ریم یه تکه ای از تنه هاشو آتیش می زنیم. صحنه جالبی می شه داخل تنه می سوزه و از کنارش سوراخی ایجاد می شه مثل کوره.

سانای

از بس بزرگ بود تا صبح روشن بود .

عمو و زن عمو  شام مهمان داشتن قرار شدصبح سیزده به ما محلق شوند ولی طاقت نیاورده بودن نصف شب اومدن .چون برای اولین بار بود که داشتن می اومدن راه را بلد نبودن اینجا موبایل خط نمی ده از مسیر به تلفن ثابت خونه زنگ زدن وبابا حسین آدرس داد وگفت که توی حیاط آتیش روشن کردیم از گردنه نگاه کنید معلومه .

سانای

عصر باهم رفتیم چشمه داخل روستا.

چشمه ای که حال به خاطر لوله کشی آب به خونه ها  از رونق افتاده .

سانای

سانای

سانای

عمو حسین (شوهر خاله )داشت سماور زغالی را آماده می کرد که تو هم خواستی زغال انداختن داخل سماور را تجربه کنی.

سانای

چون تمام مدت زمستان بخاری روشن نبوده حالا نمی شد با دو تا بخاری خونه را گرم کرد برا همین آتیش اوردیم خونه .

 

روز سیزده بدر

 

سانای

خاکستر و یه تکه باقی مانده از تنه .هنوز خاکسترش گرم بود

نزدیکهای ظهر به قسمت بالای روستا رفتیم درپایین چند تا عکس از کوههایی که روستا  رو به حصار کشیدن را می زارم.

سانای

سانای

سانای

در کنار چشمه (یوغاری کهریز ) قدری نشستیم وخواستیم تا دامنه های کورداغی بریم ولی تو همش می خواستی بابات بغلت کنه، بازوی بابا هم به خاطر آسیب دیدگی در والیبال درد می کرد  زیاد نمی تونست بغلت کنه که زود برگشتیم .

سانای

مثل اینکه یه چیزایی داره زیر سنگ تکون می خوره

سانای

در جستجوی جک وجانورهای زیر سنگ.

سانای

عجب جای صعب العبوری . مواظب باش.

این چند روز عروسک مورد علاقه ات شده "پت"."پت و مت" کارتونی است که از دوران کودکی ما وجود دارد دو دوست یا برادری که هیچ کاری از دستشون برنمیاد، تا می خوان کاری بکنند خرابکاری می کنند . بابات اومدنی بهت گفت :سانای پت را نیار اونجا خرابکاری می کنه .گفتی: نه بابا ، پت به من قول داده خرابکاری نکنه.

سانای

حک نام قشنگت توسط پدر بر روی برفهایی که از دست آفتاب سوزان در امان مونده بودن.

سانای

یه کفشدوزک پیدا کردی آورده بودی خونه به همه نشون می دادی آخرش هم به قول خودت آزاد کردی رفت پیش مامانش .

سانای

سانای

سبزه را  به نهر روان داخل حیاط انداختیم .

 

سانای

آی آی خلافکار .ظهر رفتیم باغ تا کباب درست کنیم دیروز دیده بودی که عمو و پسر عموم چطور قلیون کشیدن .حالا هم به عمو التماس می کردی که اجازه بده یه بار بکشی.

سانای

مثل اینکه اجازه صادر شد.

سانای

همچی می کشیدی که صدای قل قلش می اومد.بابات هم بهت تذکر داد که اولین و آخرین بارت باشه.

سانای

 چسپیده به باغ تپه ای هست که از آنجا میشه همه جای روستا را دید به اتفاق هم اونجا رفتیم.

سانای

روزگاری بوده ،که این دیوارهای خشتی شاهد به دنیا امدن طفلی معصوم بود که با صدای گریه اش به دنیا سلام می گفت  ، ناظر ساز ودهلی بود که برای عروسی دختر و پسر صاحبخانه نواخته می شد .  ویا شنوای درد دل هایی بود وقتی که یکی از ساکنین خانه ترک دنیا می کرد وبه آرامگاه ابدی خود می رفت.

اگر روزی این ویرانه ها زبان باز کنند چقد گفتنی از دیده ها و شنیده های خود دارند.

سانای

از بالای تپه می دویدی پایین به من می گفتی مامان ببین تو رو به چه جای با صفایی آوردم.

سانایسانایسانای

از خوشحالی حرکات موزون انجام میدادی.

سانای

عصر بازهم رفتیم یه دوری بزنیم .

سانای

سانای

خیلی شیطونی ،اینجا خودت رفتی بالای درخت.

 سانای

 از خاله دوربین را گرفتی تا به دور دست ها نظاره کنی.

ساعت هفت ونیم به سوی خونه راه افتادیم ترافیک خیلی سنگین بود به طوری که ماشین ها در سه باند حرکت می کردن .ولی بازهم کند پیش می رفتند.

دخترم امیدوارم سالیان سال سیزده فروردین را به خوبی وخوشی بدر کنی .

در پناه حق

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                                     

 




موضوع : خاطرات 91
تاريخ : سه شنبه 15 فروردين 1391 | نویسنده : مامان وبابا حسین
بازدید : 55 مرتبه

بهار من سانای

از پنجم فروردین بابا رفت سرکار ، ما هم رفتیم خونه بابا بهروزینا . عصر که بابا اومد دنبالمون ماهی های عید  خودمون وآقاجون ینا را هم آورد تا ببریم سد و آزادشون کنیم.

سانای

سانای

سانای

سانای

آخ افتاد زمین زود نجاتش بده

سانای

سانای

سانای

سانای

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز     




موضوع : خاطرات 91
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 150 نفر
بازديدهاي ديروز : 217 نفر
بازدید هفته قبل : 913 نفر
كل بازديدها : 55539 نفر